ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
101
قصص الانبياء ( فارسى )
دريدن دشمن ، كه هرچند يوسف را دوست داشت آخر دشمن من بود كه كافر بود ، پس از كرم خود كى پسندم كه پردهء تو بدرم و تو دوست من . جبريل گفت يا يوسف وفاى دوست مر دوسترا مكروه كشيدنست . يا مؤمن ترا دوست خويش خواندم بخطايى كه از تو آيد هرگز پردهء تو كى درانم . يوسف با تن خويش گفت آنچه ميگويم راست ميگويم چراست كه مرا راست نميدارند ؟ پس از آنكه هرگز از من دروغ و خيانت نديده است . جبريل گفت يا يوسف اما علمت لا يصدق اقوال من لا فعال له ؟ يوسف متحير شد گفت چه كنم ؟ جبريل گفت يا يوسف جوانمردى از آن كودك هفت ماهه بياموز كه دانست و نگفت الا بر سبيل برهان و حجّت گفت . جبريل گفت يا يوسف سخن بىوفا را راست ندارند . چنانستى كه ملك تعالى گويدى كه يا مؤمن كه اگر تو وفا كنى با من در توحيد ، راستگوى دارمت و كارت ] a 74 [ راست كنم . حق تعالى آن كودك را بسخن آورد و بر زبان او براند ، توانستى كه حجّت هم بر زبان او براندى كه گناه زليخا را بود ليكن نخواست كه از وى پرده دريدن كسى بحاصل آيد . همچنين تواند كه روز قيامت بر بنده پيدا كند كه چه كرده ، و ليكن نكند تا پرده دريده نشود پيش فرشتگان و رسولان . در نامه گويد آنگاه عفو كند و بيامرزد . آنگاه از پس سه ماه يا هفت ماه اختلاف است كه اين حديث بر زبان يوسف برفت و خبر بيرون افتاد . و پنج زن بودند هم كفو زليخا ، مر او را ملامت كردند : يكى زن ساقى ملك ، دوم زن خوانسالار ، سيم زن امير حاجب ، چهارم زن شرابسالار ، پنجم زن خازن . زليخا بشنيد كه او را ملامت كردند . خواستند كه با شوهران خويش بگويند تا عزيز را ملامت كنند . زليخا دعوتى بساخت و ايشان را